Chapter ³
که یهو صدای داد داداشی و صدای فرو رفتن چاقو توی یه چیزی شد وقتی که این صدارو شنیدم نفسم رفت،جونم رفت دنیا واسم وایساده که یهو مامان جیغ رزد:بروووو تیلا بروووو حالا
با گریه گفتم:ب...باشه فقط یه لحظه
سمت میز آرایشیم رفتم و قاب عکس خودمو مامان و داداشمو دستم گرفتم و بعد شناسنامه مو برداشتم رفتم سمت مامانم و گفتم:
عاشقتم مامان مرسی که بودی منو ببخش که تنهات میزارم به داداشی بگو که عاشقشم و هیچوقت فراموشش نمیکنم
(فلش بک به زمان حال)
صدای بعضی خودم که گفتم هیچوقت فراموشتون نمیکنم توی مغزم میپیچید یه پوزخند زدم و پیش خودم گفتم
:این بود فراموش نکردنت تیلا خانوم؟ حقا که سر قولت موندی انقدرم خوب موندی که اسم مامانتم یادت نمیاد
از کوچه دراومدم و به سمت باشگاه رفتم لعنت به اون باشگاه که حتی اونم منو یاد خاطراتم میانداخت
( فلش بک ۸ سال پیش)( علامت داداش تیلا چون هنوز اسمشو مبتدی بدونید¥)(تیلا اینجا هفت سالشه)
¥خب خب خب تیلا خانم ما دیگه بزرگ شده باید بره باشگاه
همونجور که دست¥ رو چسبیده بودم با صدای مازو بچگونه ای گفتم:ههههه واقعا بزلگ شدم داداشی آخجونننن یوهووو
¥بله که بزرگ شدی فقط نمیدونم چرا هنوز بطری وقتا با حرف( ر) لج داری نمیگی کلا
:حیحیحی داداشی نمیشه دیگه
¥: خب دیگه بسه رسیدیم پرنسس
:آخژووون
وارد باشگاه شدیم و داداشی یه پسری که بهش میخورد دوسال کوچکی تر از خودش باشه رو دید ، نمیدونم چی شد ولی چشمای داداشی همون لحظه برق زد به لبخند ملیحی روی لبش اومد
پسری که پشت صندوق نشسته بود سرشو بالا کرد و به ما نگاهی انداخت و گفت:س..سلام کوچولو سلام چطور میتونم کمک کنم؟
وا چرا این پسره تا داداشمو دید لپاش گل انداخت؟ والا من که نمیفهمم
¥: راستش میخواستم با مدیر اینجا صحبت کنم
پسره گفت: آها چند لحظه صبر کنید
و بعد از صندلی بلند شد و بایه آقای مسنی اومد نزدیک
(علامت آقاهه:#)
#:چه کمکی از دستم ساختست آقای جوان؟
¥:میخواستم خواهرمو توی کلاس بوکس ثبت نام کنم
#: خواهرتون؟ کجاست ؟چرا من نمیبینمش؟
من که فهمیده بودم مشکل از قدمه از میز فاصله گرفتم گفتم : سلام آقا من خواهلشونم
تا حالاش چطوره؟میشه بگید ببینم اگه بنظرتون جاییش نیاز به تغییر داره خوشحال میشم بدونم:)
با گریه گفتم:ب...باشه فقط یه لحظه
سمت میز آرایشیم رفتم و قاب عکس خودمو مامان و داداشمو دستم گرفتم و بعد شناسنامه مو برداشتم رفتم سمت مامانم و گفتم:
عاشقتم مامان مرسی که بودی منو ببخش که تنهات میزارم به داداشی بگو که عاشقشم و هیچوقت فراموشش نمیکنم
(فلش بک به زمان حال)
صدای بعضی خودم که گفتم هیچوقت فراموشتون نمیکنم توی مغزم میپیچید یه پوزخند زدم و پیش خودم گفتم
:این بود فراموش نکردنت تیلا خانوم؟ حقا که سر قولت موندی انقدرم خوب موندی که اسم مامانتم یادت نمیاد
از کوچه دراومدم و به سمت باشگاه رفتم لعنت به اون باشگاه که حتی اونم منو یاد خاطراتم میانداخت
( فلش بک ۸ سال پیش)( علامت داداش تیلا چون هنوز اسمشو مبتدی بدونید¥)(تیلا اینجا هفت سالشه)
¥خب خب خب تیلا خانم ما دیگه بزرگ شده باید بره باشگاه
همونجور که دست¥ رو چسبیده بودم با صدای مازو بچگونه ای گفتم:ههههه واقعا بزلگ شدم داداشی آخجونننن یوهووو
¥بله که بزرگ شدی فقط نمیدونم چرا هنوز بطری وقتا با حرف( ر) لج داری نمیگی کلا
:حیحیحی داداشی نمیشه دیگه
¥: خب دیگه بسه رسیدیم پرنسس
:آخژووون
وارد باشگاه شدیم و داداشی یه پسری که بهش میخورد دوسال کوچکی تر از خودش باشه رو دید ، نمیدونم چی شد ولی چشمای داداشی همون لحظه برق زد به لبخند ملیحی روی لبش اومد
پسری که پشت صندوق نشسته بود سرشو بالا کرد و به ما نگاهی انداخت و گفت:س..سلام کوچولو سلام چطور میتونم کمک کنم؟
وا چرا این پسره تا داداشمو دید لپاش گل انداخت؟ والا من که نمیفهمم
¥: راستش میخواستم با مدیر اینجا صحبت کنم
پسره گفت: آها چند لحظه صبر کنید
و بعد از صندلی بلند شد و بایه آقای مسنی اومد نزدیک
(علامت آقاهه:#)
#:چه کمکی از دستم ساختست آقای جوان؟
¥:میخواستم خواهرمو توی کلاس بوکس ثبت نام کنم
#: خواهرتون؟ کجاست ؟چرا من نمیبینمش؟
من که فهمیده بودم مشکل از قدمه از میز فاصله گرفتم گفتم : سلام آقا من خواهلشونم
تا حالاش چطوره؟میشه بگید ببینم اگه بنظرتون جاییش نیاز به تغییر داره خوشحال میشم بدونم:)
- ۴۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط